مامان بزرگی مهربان
مادر که می شوی غم و اندوه و شادی ات هم رنگ دیگری میگیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت ... علی دوباره از مهد کودک به خونه مامان بزرگی برگشت ماجرا از این قرار بود که علی تو این 3 ماه که تو مهد فاطیما بود همش مریض میشد هی میگفتن بدنش واکسینه میشه و مقاوم میشه ولی خبری نبود، دیگه تمایلی برای رفتن به مهد نداشت نمیدونم شاید به خاطر اینکه خاله هاش هم زود به زود عوض میشدند دیگه حتی جایزه هم کارساز نبود به این فکر افتادم که مهدت رو عوض کنم یه روز مرخصی گرفتم و رفتم به دیدن مهدهای مختلف مادر، امینا، روشنا، شکوفه های کرمان، هادی و هدی و ... خلاصه از مهد روشنا بیشتر از بقیه خوشم اومد ولی همش فکر میکردم چجوری صبحها ببریمش ...
نویسنده :
مامان منصوره
13:23






