علی علی ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

علی دوست داشتنی مامان منصوره و بابا محمد

به پسرم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست          کنـــــار تو درگـــیر آرامشــــــم       

همیــن از تموم جهان کافیــــــه           همین که کنارت نفس میکشم

 

مامان بزرگی مهربان

مادر که می شوی   غم و اندوه و شادی ات هم رنگ دیگری میگیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت ... علی دوباره از مهد کودک به خونه مامان بزرگی برگشت ماجرا از این قرار بود که علی تو این 3 ماه که تو مهد فاطیما بود همش مریض میشد هی میگفتن بدنش واکسینه میشه و مقاوم میشه ولی خبری نبود، دیگه تمایلی برای رفتن به مهد نداشت نمیدونم شاید به خاطر اینکه خاله هاش هم زود به زود عوض میشدند دیگه حتی جایزه هم کارساز نبود به این فکر افتادم که مهدت رو عوض کنم یه روز مرخصی گرفتم و رفتم به دیدن مهدهای مختلف مادر، امینا، روشنا، شکوفه های کرمان، هادی و هدی و ... خلاصه از مهد روشنا بیشتر از بقیه خوشم اومد ولی همش فکر میکردم چجوری صبحها ببریمش ...
15 مهر 1393

مهدکودک

تا امروز حدود یک ماه و نیم است که تو را به مهد میبرم روزهای سخت عادت کردن به مهدتمام شد...روزهایی که هرروزشان من ازدوریت مردم وبا دوباره دیدنت زنده شدم...روزهایی که چشمهایت پرازاشک بود ولبهایت میلرزید...ومن ابری میشدم ازاین جدایی .. هرچند که هنوزهم وقتی به نزدیکی مهدمیرسی ومیفهمی که لحظه جدایی ازآغوش مادرنزدیک است شروع به گریه میکنی و مامانت را میخواهی و همیشه این سوال را از من میپرسی که تو کجا میری؟؟ و بارها این سوال را پرسیدی ولی من چاره ای جز رفتن ندارم تو باید زندگی بدون بابا مامان را تجربه کنی و من هم مجبورم که به کارم ادامه بدم .این را بدان که برای من هنگامه جدایی ازتوبازعذاب آوراست وگاهی دیدگانم نمناک میگردد، گویی جزئی ازوجود...
21 مرداد 1393

از شیر گرفتن علی

خیلی وقت بود که به قصه از شیر گرفتن تو فکر میکردم ولی توانایی این کار را نداشتم انگار من به تو وابسته تر بودم!! تا اینکه به علت کم وزنی تو را پیش دکتر داعی بردم 10 کیلو وزن داشتی و 2 سالت به نظرم کم میومد و اونجا دکتر داعی مثل همیشه من را دعوا کرد که چرا از شیر نگرفتیش از همین امروز فردا دیر هست و من مجبور شدم شروع کنم و باز برای من  سخت تر بود احساس میکردم از من فاصله خواهی گرفت و آخرین بارهایی هست که اینقدر نزدیک به خودم باشی ولی باید در مسیر جریان زندگی پیش میرفتم و دست به کار شدم تا که بهونه شیر میگرفتی حواست را پرت میکردیم و شبها هم یک کم بغلت میکردم تا دوباره خواب بری و خلاصه تمام شد و الان یک ماه هست که دیگه شیر مامانو نمیخوری ...
21 مرداد 1393

ورود مجدد علی به عرصه اجتماع!

بعد از تجربه شکست در یکسالگی جهت بردن تو به مهد کودک دوباره امسال تلاش رو شروع کردم این بار پسرم بعداز 2 سالگی با علاقه به مهد کودک رفت و من خیلی از این بابت خوشحالم البته جایزه هایی که در مهد کودک بهش میدادن خیلی روی علاقه مندیش تاثیر داشت! البته صبحها موقع جدایی کمی بهانه میگیرد اما مهم این است که در مهد میمونه و با بچه ها بازی میکنه خاله اش میگه روابط عمومیه بالایی داره و با بچه ها راحت ارتباط برقرار میکنه پسر عزیزم ورودت را به مهد تبریک میگم ایشالا همیشه موفق باشی از این به بعد تا همیشه یک نیمه از روزت را با جامعه سپری میکنی امیدوارم درسهای خوبی بگیری و دوستای خوبی پیدا کنی ...
20 مرداد 1393

علی از یک تا دو سالگی

پسرم بـرایــم حــکـم بــاران را داری وســــط کـویــر،هـمــانقــدر زنـدگــی بخـــش مرد کوچکم...همیشه در زندگیت پر از خواسته باش و مردانه پای یک یکشان بایست...مغرورانه مرد باش اما از "مرد" بودنت استفاده نکن     وجودت برایم آرامشی دارد که گمان نکنم توان بیانش را هیچگاه داشته باشم.. نفسم...نه من و نه پدرت قرار نیست همیشه تو را درک کنیم...از ما بیش از یک پدر و مادر نخواه...که آن هم البته کم نیست...بگذار به اندازه یک نسل متفاوت فکر کنیم...آرام باش گفتگو تفاوتها را دلنشین میکند. ...
16 تير 1393

عکسهای علی از یک تا دو سالگی

                    فرشته من یزد - شهریور 92- جشنواره قرانی- روی میز خوابت برده   یزد یک باغ قدیمی بود که اسمش یادم نیست     همون باغ تو یزد- تقریبا مثل باغ شاهزاده خودمون بود علی در پارک کنار خونمون- پارک یخدان مویدی   علی در خانه مشغول با وسایل اشپزخانه علی مشغول آب بازی علی در باغ بعثت بردسیر مشغول کشاورزی!! از بس شیطون بودی یک جا بند نمیشدی که من یک عکس درست بگیرم!!   فرشته کوچک من در خواب ناز- قربونت برم الهی اینجا داشتیم میرفتیم مسا...
8 تير 1393

بدون عنوان

پسر عزیزم عسلک من ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ آرﺯﻭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻨﯽ! ...
3 تير 1393

مادر...

                                        مادر تنها کسی است که میتوان “ دوستت دارم ”هایش را باور کرد ، حتی اگر نگوید . ...
3 تير 1393

بعد از 3 ماه سلام

مامانی انگار من تو این زمستونی مثل خرس های قطبی به خواب زمستونی رفته بودم اینقده روزها زود میگذره که یادم میرفت برات چیزی بنوسیم و اینقدر سیر تحولات و تغییرات تو بالا هست که روز به روز تعجب من و بقیه را به دنبال داره از جمله های 2 کلمه ای شروع کردی و الان که 14 اسفنده دقیقا 1 سال و 8 ماه و 22 روز داری خیلی خوب حرف میزنی تقریبا همه چی میگی چند روز پیش تو خیابون یه گربه کنار آشغالها داشت غذا میخورد و ما توی ماشین داشتیم نگاهش میکردیم که یهو یک نفر از کنارش رد شد و گربه فرار کرد یهو برگشتی به من گفتی « مامان گربه بیچاره شد» واقعا تعجب کردم کلی بوسیدمت خلاصه هر روز داری حرفای قلمبه میزنی و من عشق میکنم که هر روز و هر روز بزرگتر میش...
14 اسفند 1392